شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

به بهانه ی سفر تازه ي عباس کیارستمی...

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه بریم سینما

5
+5

IMG 4465زیر چتر جزئیات...

فکرکن پرنده ای، پرواز می کنی در آسمان آبی بر فراز دشت ها، کوه ها، دریاها و دریاچه ها؛ فکر کن کش می آید دیدنت در وسعت بی انتهای دشت های سبز؛ فکر کن از آن بالا می بینی نقطه هایی تک به تک یا مجموعه ای مبهم را در لا به لای خطوطی در هم و پیچیده، گاه مستقیم، گاه مورب، گاه... بعد آرام آرام پایین می آیی، هی پایین و پایین تر و رفته رفته آن توده های مبهم و درهم، رنگ و شکل واضح تری می گیرند و آن خطوط بی معنی، راه می شوند و کوره راه و جاده در میان تک درخت ها یا انبوه جنگل های سر به هم ساییده؛ بعد تو مسافر می شوی، راه می پیمایی در جاده ها و مسیرها، و کم کم فکر می کنی این راه ها رگ های زمینند برجسته روی پوست پر چین و چروکش، و بعد آنقدر چشمانت قِل می خورد در این راه های مستقیم و درهمِ زمین که ناگهان فکر می کنی وجودت وسعت گرفته و کش آمده به اندازه ی تمامی دشت ها و کوه ها و صحراها! هرچه گردشت در جاده ها و کوره راه های این پوست چین خورده زیادتر می شود، بیشتر راه ها را شبیه رگ و پی و ریشه ی خودت می بینی و فکر می کنی این مسیرها، شریان های حیاتی ِسیاه و سرخِ رگ هایت هستند که گسترده شدند در کل وجودت! درست بعد از این انبساط است که احساس آمیختگی عجیبی می کنی با تمامی هستی، با تمام عرض و طول این کره ی خاکی! این حس مشترک از آن معجزه هاست، معجزه ای که شاید تنها امکان وجودش، حضور در سینمایی از جنس سینمای تو باشد!...


تعجب نکن! باید مثل فیلم هایت از تو نوشت، نمی شود کلمه ها را به عاریت گرفت و بعد به سادگی در خصوص تو و سینمایت و جایگاه فعلیت (پس از مردن) قلم فرسایی کرد! راستش را بخواهی اصلاً به نظرم این کلمه ی مردن برای تو یک جور کج سلیقگی یا دهن کجی است!

8

آن هم برای آدمی که کارش در فریم به فریم عکس ها و فیلم ها و شعرها و نوشته هایش -چون همه چیز تو یک جورهایی با تصویر و شمایل همراه است حتی شعرها و نوشته هایت!- با زندگی عجین است و در ستایش آن. ببخش مرا آقای کیارستمی که با لقب "تو" صدایت می کنم! آخر آن قدر در سینمایت جا برای من به عنوان تماشاگر گذاشته ای که با دیدن هر اثری از شما همیشه گمان برده ام به نحوی خود مؤلفم و صاحب اثر! همیشه باورم بوده در پیرنگ همه ی فیلم های کیارستمی (یا لااقل آن تعدادی که من عاشقشان هستم) همه ی کلاه ها برداشته و همه ی دست ها در حال تشویق سه مفهوم برترند! سه مفهوم ستایش برانگیز به نام های زندگی، امید، و انسان...
وقتی به امید یافتن محمدرضا نعمت زاده، احمد را کیلومترها در جهان شگفت آور زندگی می کشانی، وقتی لا به لای آوارهای دلخراش زلزله ی منجیل پا به پای مرگ زندگی را به دنیا می آوری، وقتی زیر درختان بلند زیتون مفهوم امید و عشق به زندگی را جای پای مرگ نقاشی می کنی، وقتی بالای درخت بلند نا امیدی و نیستی و مرگ، طعم عجیب گیلاس زندگی را می چشانی، چگونه می توان روبان سیاهی کنار عکست کشید و برای نبودنت ماتم گرفت!

1
یادت هست:


"زیر برگ های پاییزی مدفونم
جوانه می زند تنم"


و یا


"در شبی تاریک
در انتهای کوچه ای بن بست
روی دیواری گلین
گل یاسی می شکفد"

 

اما سوای این دو مورد، به نظرم جادوی عظیم تو و بلندترین آوازت در ستایش یک چیز است، در ستایش انسان!


"انگشت نشانه را
به سمت کوه می گیرم
و با ستایش
به عظمت انگشتم می نگرم!"


هرچه در هنرت کرده ای به روشنی در دل این هایکویت پیداست! کار تو این است:
طوفانی از جزئیات!
جزئیاتی ریز و شگفت آور و عجیب که برای نشان دادنشان نیاز به لنزهای قوی مایکرو نیست، تنها کافی است چشمت را تربیت کنی! نگاه و فکرت به عنوان یک انسان، اعجاب آور ترین جزئیات را به تو نشان خواهد داد!

6
وقتی در فیلم "پنج"، برای ثانیه های بیشمار و دقایق طولانی، دوربینت را می کاری و ضربه ی سر امواج را برتن لاغر اما پر قدرت تکه چوبی بی قرار در ساحل نشان می دهی، وقتی مدت ها با نشان دادن حرکت بی صدا و پر طمانینه ی ابرها از مقابل درخشش سرسختانه ی ماه ، ثبات قدم را برای ماندن در تاریکی شب به نمایش می گذاری، وقتی مسیر طولانی و طولانی و طولانی نارنجی سرگردان را در جویبار پر پیچ و خم زندگی به تصویر می کشی؛ یا وقتی در فیلم "راه ها" (که اندکی از نماهایش را در قاب کلمه ها در ابتدای نامه نشانت دادم!) با صدها عکس از جاده و راه و کوره راه در سبزی و سرما، ما را سالک جاده های بی مقصد در درون خودمان می کنی! یا وقتی در اکثر فیلم هایت به آرامی، با کمترین هیاهو و بزرگ نمایی – درست عین خود زندگی- وادارمان می کنی به دیدن لحظه لحظه های ساده اما پرشکوه زندگی به کمک قاب واید دوربینت از دشت ها و مرغزارها و اتفاقات به ظاهر غیر دراماتیک درونشان، جوری برای روح و ذهن تک به تکمان زمان می گذاری که گویی کار اصلی فیلم تو رهایی مرحله به مرحله ی ما از کلاف خودآگاه تقسیر و نظارت و قضاوت است، و قرارمان این است که آرام آرام مثل یک مراقبه ی درونی، به تاویل لایه ها و لحظاتی از باورمان برسیم که دریافتنش در باقی لحظه های حیاتمان تقریبا کم نظیر است!
با این تفاسیر حق را به من بده که گمان برم تو بهترین صندلیت را که صندلی تاویل و تالیف است! به ذهن و روح و احساس تک به تک تماشاگرانت واگذار کرده ای و با نشاندنشان در بهترین جای سالن، بلندترین آوازت را در ستایش انسان خونده ای!
اصلا انگار این ستایش از انسان کار اصلی هنر توست! حتی اگر از سینمایت فاصله بگیرم و بخواهم به هایکوهایت نیز بی توجه باشم، عین همین رفتارت را (در ستایش انسان) می توانیم در روایت هایت از حافظ و سعدی و مولانا و نیما هم ببینیم! اگر در سرزمین برفی هر صفحه ی بزرگِ کاغذ، اشعار کهن ما را به سیاق هایکوها تنها به یاری یک مصرع از غزل ها و قصیده های طولانیشان می نویسی، باز هم با کوششی ستودنی سفره ی اثرت را قبل از هر چیز برای جولان احساس و تفکر مخاطبت گشوده ای و با صدای بلند عظمت انسان را جار می زنی!
با این اوصاف این بار کلاه تو قاضی، چگونه می توانم تو را هنرمندی نامیرا ندانم و عنوان مرحوم و مفهوم مرگ را برای تو یک کج سلیقگی نینگارم! مگر معناي امید و زندگی و انسان چیزی است که به این سادگی ها بمیرد!

7
اصلا همه ی این ها به کنار، درست است که تو مرگ را دوست نداشتی و می گویی "ترجیح می دهم اگر قرار است از من آثاری به جا بماند می خواهم به جای آن آثار خودم بیشتر زندگی کنم"، اما من فکر می کنم اصلا برای تو مرگ و تمام شدنی در کار نبوده و نیست! این را با همان چشمان تربیت شده ی خودت در جزئیات می توان به وضوح دید که این اتفاق تنها مسافرتی بوده در همان راه ها و کوره راه های مورد علاقه ات که تو را به سرزمینی جدید رسانده، سرزمینی تازه که حتما هنوز نرسیده دوربینت را به دست گرفته ای و مشغول شده ای!
نگران ما نباش، ما هم سعی می کنیم ناراحتیمان را کاهش دهیم، تو اینجا کارت را کرده ای و هنوز هم می کنی!
به امید دیدار

عارفه آزرمی

15 تیر 1395

9

IMG 4464    

افزودن نظر

رنگیهایی که در مورد این مطلب گفته اند

نظرات (6)

  • lida

    گزارش

    این ستایش از انسان کار اصلی هنر توست!

    عارفه جان عالی بود

  • محمد

    گزارش

    عارفه جان متن بسیار زیبائی بود

  • سهلوانی

    گزارش

    درود
    سپاس از زحمتی که کشیدید.

  • Mandan

    گزارش

    Merc Afrefeh jan. Kheili khoob bood.

  • سام

    گزارش

    بسیار خواندنی بود خانم آزرمی عزیز

  • محسن

    گزارش

    عااااالی بود عارفه جان :(
    به قول حمیدرضا صدر جای او خالی است
    جای او خالی خواهد بود ...

دیدنیها از دید تو

نمایش "کروماکی" در تماشاخانه ی "دا"

نمایش کروماکی در تماشاخانه ی دا ...

 قلقلك گوشه هاي كم تمركز!   بعض...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

به بهانه ی "فروشنده" اصغر فرهادی

به بهانه ی فروشنده اصغر فرهادی...

گزارش يك انهدام! انهدام يعني ويران...

"پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگرگون كند؟" از نگاه آلن دوباتن!

پروست چگونه مي تواند زندگي شما را ...

در كوچه پس كوچه هاي رمان پروست! نم...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی انتها، زواره ی اصفهان

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی...

ستاره های ساکن زمین! شنیده بود...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های بی سر، یونان کهن...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

زیتون های پرنده! نمی دانم سرش را ک...

به بهانه ی سفر به کوه جنگل های ماسال...

به بهانه ی سفر به کوه جنگل های ماسا...

تونل شیشه ای مات! بازی خط و نقطه...

سفر به دامنه ی البرز...

سفر به دامنه ی البرز......

فلشي بلند در جهت آسمان... جاده چيز...