شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

به بهانه ی خوانش کتاب "ملت عشق" نوشته ی "الیف شافاک"

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه اتاق پذیرایی

4
+4


1جنس كاغذ وجود ما!

كاغذهاي ابر و باد يا صفحات شطرنجي را ديده ايد، يا حتي كاغذهاي تك خط و دو خط؛ فرقي نمي كند با چه وسيله اي رويش بنويسيم يا به چه زباني، با كدام رنگ و ابزار بر آن نقش بزنيم يا با كدام سبك و سياق، سرانجام كاغذ كاغذ است و بافت و فرمش را به هر نحوي كه شده به محتوا و آنچه رويش نوشته يا كشيده اند انتقال مي دهد!
داستان من و مولانا و دنياي عرفان هم شبيه همين كاغذها و خط و طرح هاي رويش است. از وقتي يادم است مولانا را مي شناسم. نه از آن شناختن هاي خيلي عميق، اما آنقدر كه از كودكي، از همان هنگام كه حد بچگي هايم به قدر زانوان مادرم بود و در تاكسي و اتوبوس روي پاهاي او مي نشستم، برايم قصه هاي مثنوي به زبان ساده مي خواند و از من مي خواست دريافت و دركم را از داستاني كه شنيده ام برايش تعريف كنم! يادم نيست در آن روزگار مفاهيم مثنوي را چگونه معنا مي كردم يا چه چيز تحويل مادرم مي دادم! اما انقدر مي دانم كه در دوران بزرگسالي، در دانشجويي و پس از آن هم، مولوي، شمس، عشق خدا و فضاهاي عرفاني هميشه جزو اتمسفرهاي آشنا و دوستداشتني برايم بوده و همان كاغذ خط دار يا بي خط پس وجودم شده است. درست است كه خودم در اين خانه مسكن نداشته ام، اما انگار مولانا و مرامش همسايه اي آشنا و عزيز برايم بوده اند كه هميشه سايه ي دوستیشان در حياط كوچك زندگيم پهن و ماندگار  است.
همه ي اين جمله ها را نوشتم تا بگويم وقتي رمان " ملت عشق" را شروع كردم، شايد به واسطه ي همين آشنايي ديرين، نگاه  شافاك به دنياي عرفان برايم تا حدي عوامانه، سبك و حتي بازاري آمد!...


مي دانستم و مي دانم سرزمين تصوف و به تبع آن جهان عشق نه مي خواهد و نه بايد چيزي ملموس، دم دستي و به نوعي قابل فهم و دسترس براي همه باشد. قاعده اش اين است كه كنار زدن پرده ي ميان تو با "او" و در نهايت با خودت چيزي نباشد كه همه بدانند و نهايتا تلاش براي همه فهم شدنش ، مثل اين است كه گوهري كم ياب، پنهان شده در هزارتوي زمين كه ديدارش فقط نصيب اهل فن و سالكان مي شود را روي يك ستون بلند وسط جعبه اي شيشه اي در يك موزه بگذاريم و با قرار دادنش در مركز چندين پرژكتور قوي! از جماعت مشتاق اما ناآشنا با منزلت و قدر گوهر بخواهيم با پرداخت مبلغي پولِ ورودي و تهيه ي بليط ، براي ديدن اين گوهر ناياب و گرفتن عكس هاي يادگاري با آن، صف بكشند!
تا تو درد دوري و حسرت رسيدن را تجربه نكرده باشي، تا داستان هاي پرپيچ و خم تلاش هاي مكرر و نا اميدي هاي سهمگين را به اميد ديدنِ حتي لحظه اي اين گوهر بي مانند به جان نخريده باشي، تا در راه طلب گاهي از زور فشارِ دلتنگي و هجران روحت در وجودت هزار تكه تشده باشد، هيچگاه، هيچگاه قدر و قيمت این نادره دُرّ نشسته در مركز موزه را نمي شناسي!
درست است كه اين دُرِّ موزه اي بي نظير است و با شكوه! اما عظمت و بي مثاليش نه از بابت درخشش و وزن و قيراطش، كه به خاطر خون دل هايي است كه در رنج شناختن و رسيدن به آن صرف شده و حالا موزه اي شدن و بدون هیچ زحمت در معرض ديد عموم قرار دادنش به باور من، از ارزش هاي اصيل  آن اصل حقيقي مي كاهد!
اين حس ناخوشايند تا اواسط خوانش ملت عشق همراهم آمد، اما هرچه بيشتر با جهان رمان همراه مي شدم، هرچه واكنش هاي مخاطبان (از لحاظ كمي) را در پانويس هاي خط به خط رمان در دنياي مجازي و نسخه ي الكترونيك آن دنبال مي كردم، به باوري تازه مي رسيدم!
اگرچه جهان امروز ما دنياي سرعت و اطلاعات و روابط كنسروي است، اگرچه بيش از آنكه بخواهيم فرآيند شكل گيري يك مسير را از سر بگذرانيم، نتيجه محوريم و پايان و سرانجام هرچيز اولويتمان شده، اگرچه كمتر حوصله ي راه داریم و تمام فكر و ذكرمان رسيدن به مقصد است، اما هستند نتايج و محصولات آماده اي كه چون طعم و بوي خوشي از اصل دارند، شاید بتوانند ما آدم هاي سرعت و نتيجه را به فكر مهندسي برعكس و رسيدن از سقف به پي ساختمان  بیاندازند! قصدم اين است كه رمان الیف شافاك با توجه به سيل مخاطبان مشتاق در تركيه و ايران و شاید در ساير نقاط جهان اين پيغام از مولوي را بيش از پيش تكرار می كند که


"روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا..."


شايد ما آدم هاي ماشين و منفعت و عجله، ما آدم هاي قوطي هاي كنسرو و زمان های كوتاه، آنقدر در پاره اي از امور تشنه مانده و بي آبي كشيده ايم، كه كم بها شدن چنين گوهر نايابي حتي به قيمت موزه نشيني و فخر سلفي گرفتن هاي مداوم با آن، بيارزد كه كسي يا كساني در همين مواجهه هاي سریع و مشتري پسند، بوي ناب يكتايي اين گوهر بي مانند را استشمام كنند، و حالا پس از خوردن فسنجان ماكول كنسروي و در دسترس همه، زحمت پختن و جا انداختن اين خورش خوش مزه و كم نظير را به خود دهند و اين بار خانه را نه از سقف، كه با مرارت و خون دل از پي بنا كنند و خود به جستجوی اصل بپردازند!

 8

جز اين، چراغ ديگري كه هنگام خوانش ملت عشق در ذهنم چشمك ميزد فرم روايت آن، و  قالبي است كه براي انتخاب راوي برگزيده شده است.
براي كساني كه "ملت عشق" را خوانده اند، شايد يكي از پر رنك ترين پي رنگ هاي اين اثر توجه به مفهوم " وحدت" ، فاصله گرفتن از دوئيت ها و يكي شدن، و در نهايت رسيدن به جان مايه ي عرفان، یعنی "وحدت وجود" است. همان وحدت وجودي كه در رمان در بخش هاي مختلفي مثل ديدگاه بايزيد بسطامي در مورد خود و خدا و قياسش با پيامبر اسلام نمود مي يابد، يا حكايتي كه شمس خطاب به علالدين، فرزند نرفته راه مولوي در مورد شاگرد لوچ و دوبين عسل فروش مي گويد كه با شكستن يك ظرف، در حقيقت توهم ظرف دوم را هم مي شكند، و وحدت وجود را تا بدان پايه نشان مي دهد


"که یكي هست و هيج نيست جز او
وحدهو لا اله الا هو"


يا حتي حكايت انگور و افرادي با مليت هاي گوناگون كه همه خواهان يك چيزند، اما چون  زبان هاي متفاوتي دارند، خود و خواستشان را جداي از هم  و دور از هم تصور مي كنند!
به هر روي مفهوم رسيدن از كثرت به وحدت را شافاك به زيباترين شكل در فرم روايتگري داستانش نشان مي دهد چرا كه در اين قصه نه از داناي كل خبري هست، نه از راوي اول شخص.
در هر اپيزود، هر فرد از زاويه ي ديد خود ماجرايي مشترك با ساير بخش ها، يا داستاني منحصر به خود را نقل مي كند، و ما به عنوان خوانندگان اين روايت، شاهد شكل گيري پازلي واحد مي شويم كه از "كثرت" قطعات مجزا و منحصر به فردی شکل گرفته كه رفته رفته با نشستنشان كنار هم، "وحدت" رمان شافاك را رقم مي زنند!
در پايان ماحصل رمان "ملت عشق"  براي من اين مصرع از اشعار سعدي را يادآور مي شود كه


"بخور مغز پسته
بيانداز پوست..."


اميد كه كاسه ي وجودمان لبريز از پسته هاي خندان باشد!


عارفه آزرمی
شهریور 97

7

5

افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

همراه با ریچاردِ "حمیدرضا نعیمی"

همراه با ریچاردِ حمیدرضا نعیمی ...

خسته نباشيد آقاي نعيمي!نویسنده: یگا...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

محرم در استان یزد...

محرم در استان یزد...

رگ پنهان رنگ ها... " خیال می...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

محرم در یزد...

محرم در یزد...

رگ پنهان رنگ ها... " خیال می...

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند، هورامان

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند...

جایی فراسوی ابرها... اینجا بالاست،...

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی انتها، زواره ی اصفهان

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی...

ستاره های ساکن زمین! شنیده بود...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های بی سر، یونان کهن...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

زیتون های پرنده! نمی دانم سرش را ک...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();