شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

بعد از "کمو نیسم رفت، ما ماندیم، حتی خندیدیم!"

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه اتاق پذیرایی

1
+1

کمونیسم رفت

 

لایه های تاریکی‎...

باید بنویسم، یعنی خودم را مجبور به نوشتن کنم. راستش این است که بیش از آنکه در شرایط حاضر دلم با واژه ها و کاشتنشان کنار هم در خاک سفید کاغذ باشد.، ولع خواندن دارم. دلم می خواهد صدای فکرهایم را نشنوم، اصلا این روزها دلم می خواهد هیچ چیز را نشنوم، دلم خروجی نمی خواهد، نمی خواهم از مغزم، از فکرهایم، از تحلیلها و باورهایم چیزی به بیرون سر ریز کند، فقط می خواهم کلمه ها مثل مسکن از گلوی ذهنم پایین برود و بی حسم کند. اینقدر ناامیدی و خشم و سیاهی در رگهای مغزم تلنبار شده که اگر بخواهد قدر چند قطره هم کلمه تراوش کند به حتم نه بویی از امید دارد نه رنگی از زندگی. دلم می خواست چیزی بخوانم، چیزی بخوانم تا بدانم در ظلم هایی که بر بیگناهان رفته تنها نیستیم، دلم می خواست شریکی جز خودمان برای دردها و همپایی همدرد دردهایمان پیدا کنم. دلم می خواست بفهمم آیا کسانی شبیه ما بودند و اگر بودند چه کردند و چه طور تاب آوردند و ادامه دادند. تنها راه برای رسیدن به این تسلی خودخواسته، ورود کلمه ها به مغزم بود و به پیشنهاد ریحانه به کتاب "کمونیسم رفت، ما ماندیم، حتی خندیدیم"رسیدم.
پیش از شروع کتابی تازه و بلعیدن واژه های جدید، مجبورم و باید از این کتاب بنویسم. می خواهم این لحظه ها، این دقایق و ساعت ها باقی بماند، که اگر سالی یا سالهایی بعد از اکنون ما باقی ماند، به نشان تاریخ از احوالات این روزهایم بدانم، که بدانم از کجا راه افتادیم و به کجا رسیدیم، چه دیدیم، چه کشیدیم، به کجا رسیدیم و میرسیم! ....
در ابتدای خواندن کتاب باورم نبود، اینکه تفکری ضد دین با حکومتی بر عکس آن، تشابهی این چنین داشته باشد، اما هرچه جلوتر رفتم عمق تاریکی ها  یک رنگ بود! هرچه جلوتر میرفتم ترسم از یک کلمه بیشتر میشد، ایدئولوژی!...


فرقی نمی کند محتوایشان چه قدر از هم فاصله داشته باشد. مهم این است ظرف همه ی ایدئولوژی ها یکسان است. تمامشان با توده سر و کار دارند، با خلق؛ فرد در این شکل از تفکر جایی ندارد، پس چه اهمیت دارد اگر در راه رسیدن به آن هدف اعلا، رویا و خواسته  و جوانی و حتی جان عده ای از میان برود، آن عده فرد یا شخص نیستند. توده ای در همند، درهم و انبوه که هرچه بیشتر شوند بهتر است، تا به وقتش، زمانی که لازم است بشود از آنها پلی، تل خاک و نردبانی، شاهراهی ساخت برای رسیدن به هدفی که ایدئولوژی خواهان آن است...
سرم گیج میرود، دلم نمی خواهد جلوتر بروم، اما جلوتر میرود، نمی شود نگهش داشت، نیرویی عظیم که میل به ویرانی دارد در وجودم خودش را به در و دیوار می کوبد، این نیروی عظیم چیزی نیست جز ترس؛ ترس نیامده ها، ترسِ انتظار، انتظار برای آمدن آنچه نمی دانی اما انتظار آمدنش را داری:
"این ترس از خودِ مرگ نیست، بلکه از مرگِ برنامه ریزی شده است، مرگی که کسی نقشه اش را دز ذهن خود پرورانده، مرگ به عنوان شماره ای در آمار، مرگ توده مردم در بازی مرگبار قدرت. این ترس از مرگ نیست، بلکه آگاهی بر این امر است که مرز میان مرگ و زندگی چقدر شکننده و تازک است، و دانستن این که قرار است به زودی با این مرز روبرو شوی..."
به ای کاش ها فکر میکنم، به امیدواری ها، به دستمالی، مرهمی که با آن بتوان روی زخم را پوشاند؛ خوشبختیمان این است که هم عصر و هم دوره ی"کونیسم رفت، ما ماندیم، حتی خندیدیم" نیستیم، کتاب در سال 1991 نوشته شده است و در مورد دوران قبل از خودش در اواسط قرن بیستم، زمانی که هنوز دیوارهای ضخیم عدم گردش اطلاعات دور مرزها فرو نریخته بود؛ زمانی که نه ماهواره، نه اینترنت، نه موبایل در دسترس همگان نبود، زمانی که یک فکر بود و تو مدام ناچار به قرقره ی آن بودی. همین مغز را می پوساند، ذهن را سنگ میکرد، میدانستی چیزی هست اما نمی دانستی چه چیز، می خواستی فریاد بکشی اما نمی دانستی چرا، دهانت باز میشد، اما از زبانت صدایی بر نمی آمد! ولی حالا آن روزگاران نیست، در دوران حاضر قدرتی برای مقایسه هست، امکانی برای شنیدن، برای دیدن، نمی شود چیزی را کتمان کرد، نمی شود نشنید. نمی شود ندید؛ تمام این اجبارها مانع از انجماد می شود. به قطع تمامی آنچه می بینیم و می شنویم حقیقت نیست، به حتم انواع دروغ های رسانه ای و خبرهای ریز و درشت چهره ی حقیقت را مخدوش کرده اما یک چیز مسلم است، گردش درهم اطلاعاتِ غلط و درست مثل جریان پر قدرت آبی است که انجماد ذهن را ذوب میکند و هرچه کنند امروزِ ذهن ما نمی تواند مانند دیروز مغزهای شسته شده در "کمونیسم رفت، ما ماندیم،..." باشد و این سخت ترین مشکل امروز ایدئولوژی هاست.
"آن یکشنبه که به آیندمان به کرواسی رای دادیم، زیاده از حد ساکت بود، زیاده از حد معمولی بود. آن شب روزنامه نگاری ایتالیایی در مصاحبه ای با تلویزیون، صف های بلند مردم، صبر و تحمل و وقار آنها را ستود، او با تعجب گفت << همه چیز خیلی آرام و بی سر و صدا برگزار شد>> حتی روز بعد از انتخابات، وقتی اولین نتایج اعلام شد و فهمیدیم کمونیست ها باخته اند، باز هم صورت های مردم چیزی نشان نمی داد. روشن بود که این دمکراسیِ جدید برنده های خودش را دارد، اما برنده ها و طرفدارانشان هیچ کدام به خیابان ها نیامدند تا همدیگر را در آغوش بگیرند و اشک شوق بریزند و در آن لحظه ی تاریخی گناهان گذشته را ببخشند، کاری که مردم در هر جای دیگر، در هر دورانی -وقتی آنچه مدتی چنین مدید انتظارش را می کشیده اند بالاخره اتفاق می افتد- انجام می دهند...اما شهر بزرگی که تقریبا به اتفاق آرا به دمکراسی رای داده بود همچنان خاموش بود. سکوتی که حکمفرما بود، آزاردنده و ناخوشایند بود، انگار بیشتر آکنده از تعجب، تامل، احتیاط و یک جور احساس مبهم گناه بود تا هیجان پیروزی..."
اگر حتی به یاری گردش اطلاعات هم بتوانیم از کمند انجمادها رها شویم اما باز ترسی بزرگ در راه است، ترسی مبهم از نیامده ها و احتمالاتی قابل پیش بینی! نویسنده در فصل آخر کتاب به جنگ داخلی بالکان می پردازد، به آنچه سبب شروع دشمنی میان صربها و کرواتها -ساکنان یک کشور- شد.
" از زمانی که جنگ در اینجا آغاز شده، دوستم که از ساریوو آمده، مثل خود من وقت آن را داشته که درباره ی جنگ مطالعه کند، بخت آن را داشته که درباره ی عواقب ویرانگر شکل گیری مصنوعی یک کشور در 1918 مطالبی بخواند، و می داند که حکومت کمونیستی تیتو، اقوام مختلف را با زور و اجبار در کنار هم نگه داشته بود. او به خوبی قادر است قضاوت کند که این جنگ تا چه اندازه میراث کمونیسم و سرکوب احساسات ملی، مذهبی و قومی، فقدان جامعه مدنی، و ارزش ها و نهادهای مربوط به آن است... همه اینها حقیقت دارد، ولی تمامی حقیقت نیست، و نمی تواند سوال او را، پاسخ دهد مگر آنکه حاضر باشیم ببینیم که هر جنگی، پیش از آنکه به صورت اتفاقی بیرونی آغاز شود، در درون خود ما زندگی می کند..."

نویسنده در ادامه از اتفاقی درونی می گوید، اینکه یک لکه ی کوچک تضاد، یک سلول ریز تفاوت، اگر جا برای نشو نما پیدا کند چه طور می تواند سریع تکثیر شود و به سرعت تبدیل به توده ی سرطانی دشمنی علیه کسی شود که اندکی متفاوت از ما می اندیشد، و یا باورهایش متفاوت از خواسته های ما قرار می گیرد، آن وقت است که آدم های درون یک کشور که نام هم میهن را یدک می کشند، در شرایطی جنگی، به یک باره فجایعی را در جنگی داخلی برای یکدیگر به بار می آورند که وحشتش هم پای ترس و جنون جنگ جهانی دوم به پیش میرود.
" وقتی که این تقسیم ما و آنها را می پذیری، اختلاف های احتمالی پایانی نخواهد داشت. می بینی دور و برت همه جا جنگ است، شقاوت را و میل به کشتن را تشخیص میدهی، اما هنوز همچنان خیال می کنی که خودت با بقیه فرق داری، که به نوعی آدم بهتری هستی، تا این که چیزی پیش پا افتاده آن آدم درستکار، مطلع، حساس، و باهوش را وا می دارد تا به نفس خود مراجعه کند. جانور خون خوار را نمی بینی، اما بذر اختلاف را به وضوح می بینی، یک تک سلول سرطانی که از آن جنگ تکثیر می شود و گسترش می یابد. درست همانطور که سلول های ارگانیسم ما این استعداد را دارند که به عناصر بدخیمی بدل شوند و بافت سالم را تخریب کنند، به همین ترتیب، اگر محیط مساعدی فراهم باشد، پاره ای خاص از وجود ما تغییر پیدا می کند، روحمان را می خورد و از میان می برد. این امکانی ذاتی است و مسئولیت آن برعهده ماست. کس دیگری را نمی توان به خاطر آن سرزنش کرد..."
یاد بحث های اخیرمان می افتم، یاد تو و منی ها، یاد یار کشی ها و جبهه گیری ها برای نشان دادن حق و ناحق. از کامنت ها و درگیری های لفظی در دنیای حقیقی و مجازی، تا شاخ و شانه کشیدن های علنی ما به خاطر تفاوت های دید و نگاهمان با هم. از قطب های تازه شکل گرفته در برابر هم در سرزمینی با اقوام مختلف و با فرهنگ ها و زبان های گوناگون و ناب. این شکاف ها و دامن زدن به قطب های خودی و نخودی از هر طرف، فقط امکان بروز زلزله و عیان شدن بیشتر گسل ها را خبر میدهد.
این سایه ، سایه ی ترس است، ترس از جنگی که از درون آغاز شده و بیم آن هست که به بیرون فوران کند!


عارفه آزرمی بهمن98

افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

قلعه ی حیوانات در تئاتر شهر کرج...

قلعه ی حیوانات در تئاتر شهر کرج......

همه برابرند ولی، بعضی برابرترند! ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه سفر به کویر دَق سرخ...

به بهانه سفر به کویر دَق سرخ......

چشمانِ روشنِ... نمی شود نگهش داشت،...

غم حسین؛ بهانه‌ای برای مهربان شدن

غم حسین؛ بهانه‌ای برای مهربان شدن...

سفرنامه&zwnj;ی یزد، 17 الی 21 ش...

به بهانه سفر به هورامان برای دومین بار

به بهانه سفر به هورامان برای دومین ...

لکه&zwnj;هایی در حرکت... شبی...

به بهانه سفر به یزد

به بهانه سفر به یزد

قطره، قطره، سپاس... برای دومین بار...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();