شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

مجلس ضربت بهرام بیضایی با صحنه گردانی محمد رحمانیان در تئاتر شهر!

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه چه خبر از تئاتر

7
+7

8شما با من چه کردید؟!

اسطوره ي علي را مي شناسم از بچگي ها، از وقتي آن قدر كوچك بودم كه شب هاي رمضان براي احيا بغل مادر به مسجد مي رفتم و به جاي خواب در بالش و پتوي بچگانه بيدار مي ماندم و پا به پاي بزرگترها براي شكافتن فرق عدالت سوگواري مي كردم،
از وقتي آن قدر كوچك بودم كه اجازه ي نشستن بر صندليِ جلوي پيكان آبي را نداشتم، اما از همان صندلي عقب مي ديدم كه پدربزرگ بعد از هر سوار شدن بر ماشين، با انگشت و به مدد جوهري ناديده روي شيشه ي جلو "يا علي" مي نویسد و بلند مي خواند،
از وقتي آن قدر كوچك بودم كه برايم برداشتن هر قدم، سنگين ترين وزنه ي هستي بود و آموختم براي ياري در هر گام، می توانم صاحب ذوالفقار را صدا كنم و از يك يا علي مدد بگيرم.
علي اسطوره ي عدالت و شجاعت، علي سمبل مهرباني و يتيم نوازي، پا به پاي كودكي هاي من آمد و بزرگ شد، اما از جايي، از وقتي كه دغدغه هايم قد كشيد و چراهايم بزرگتر شد، از جايي كه عشق به اسطوره ها جايش را به چون و چرا و شكستن تابوها داد، كم كم اسطوره ي علي با بالهاي بزرگش نيز پركشيد و روي طاقچه زندگي نشست و آدم هاي واقعيِ دور از معصوميت، با همه ي گرفتاري ها و كم آوردن ها و انتخاب هايشان، بازيگران تازه ي زندگيم شدند و من به تماشايشان نشستم؛ آدم هايي كه با انديشه هاي جسورانه شان وارد نبرد زندگي شده بودند، گاهي شكست مي خوردند، گاهي فاتح بودند اما هميشه در انديشه، يك يا چند قدم جلوتر از سايرين بودند و با ديدن جزئيات زندگي از زاويه اي تازه مرا مجذوب خود مي كردند...


ديگران به اين آدم ها روشنفكر مي گفتند و من آنها را آدم هايي آشتي با خودشان مي دانستم! آدم هايي كه از بس زمينه براي صحبت و گفتگو با خود داشتند كه مي توانستند ديگران را هم در اين گفتگوي مداوم شريك كنند و در اين مباحثه با پرواز انديشه ها، هركس مي توانست درست ترين راه نجات حياتش را برگزيند و نسخه اي منحصر به خودش را بپيچد.
سالها مي آمدند و مي رفتند و رفته رفته براي من فاصله ميان اسطوره ها و روشنفكرها بيشتر مي شد، تا در نهايت ديدار من با اين اسطوره هاي نام آشنا تنها در كتاب هاي درسي و مجالس عزا و نوحه هاي جگر سوز مداحان و ...خلاصه شد. اسطوره هاي ناديده، بدون صورت و صدا، با رداي بلندِ معصوميت و تسبيح هزار و يك دانه ي رنج كه به آرامي در دستانشان مي چرخید و هچون كوه صبر خم به ابرو نمي آوردند، نمي توانستند براي من ِمعمولي با هزار و يك دغدغه و مشكلات ريز و درشت، مشاوري همگون باشند؛ اما در اين ميان آدم هايي واقعي، با چهره و اعمال حقيقي، با تصميم گيري ها و واكنش هاي واقعي كه شكل ديگري مي ديدند، جور ديگري به تفسير مي نشستند و تصميماتي جسورانه و جلوتر از زمان خود مي گرفتند، مي توانستند مشاوراني امين در اندازه و ابعاد آدم هايي معمولي مثل من باشند.
ديگر عادتم شده بود و باورم كه خطي كلفت ميان اسطوره و روشنفكر كشم و با خيال راحت آن را متعلق به گذشته و زيبنده ي كتاب هاي خاك گرفته، و اين را مرد يا زن ميدان عمل و وابسته به زمان حال و آينده بينگارم.

2
اما چه شد؟ در نوزدهمين روز ماه رمضان، در سال يك هزار و سيصد و نود و پنج هجري خورشيدي، درست بعد از اذان شب، به تماشاي نمايش "مجلس ضربت زدن" بهرام بيضايي با كارگرداني محمد رحمانيان در سالن اصلي تئاتر شهر نشستم!
آن شب هواي نسبتا مطبوعي بود، نه گرم و نه سرد، اما در سالن نمايش حال و هواي ديگري برپا بود، گاهي جهنم سوزان و زماني سرماي زمهرير! لحظه اي لبخند و ثانيه اي دريغي استخوان سوز! و در نهايت باراني عظيم در درونم كه چيزهايي را در خود شكست و شست و برد...
آن شب بيضايي روايت گر علي اي ديگر بود... اويي بزرگ اما در همين نزديكي! اويي واقعي اما پيچيده در زندان خيال! اويي ستمديده اما ابزاري در دست ستمگر! اويي مظلوم اما آيينه شده بر قامت ظالم! اويي روشنفكر اهل همين زمين، اما پوشانيده در لباس اسطوره و مجبور به سكونت در آسمان برين!

علي مي گفت:
"من كجا هستم؟ حقيقت من كجاست؟... شما من را از من گرفتيد. خيالات خود را به من چسبانديد. خون از شمشيرم چكانديد و سرهاي دشمنان به تيغ ذوالفقارم بريديد! قلعه گير و خندق گذار و معجزه سازم كرديد! شاه مردان و شير خدا گفتيد! از زمينم به چهارم آسمان برديد! به خدايي رسانديد! پدر خاك و خون خدا خوانديد! درِ شهر علمم خوانديد و از آن به درون نرفتيد! شما با من چه كرديد؟...
سوگند خورديد به فرق شكافته ي من براي رواج سكه هاي قلبتان! به ذوالفقار خون چكان براي كشتن روح زندگي! و اشك ريختيد بر مظلوميت من تا ساده دلان را كيسه تهي كنيد!...
شما با من چه كرديد؟ اي شما كه دوستداران منيد! من كجا هستم؟ بر صحنه ي شما حقيقت من كجاست؟ حذفم مي كنيد به خاطر نيكي هايم. و با من، نيكي را خذف مي كنيد. آري- نيكي بر صحنه ي شما مرده! و اگر قاتل نيك مردي بودم، با سربلندي نشان مي داديد! شما كه دوستداران منيد با من چنين كنيد، دشمنانم چه بايد بكنند؟...
شما با من چه كرديد؟ بزرگم كرديد براي حذفم! راستي من انسان بودم پيش از آنكه به آسمان برين برانيدم! چنين است كه صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علي خالي!- شما دوستداران كه با من چنين كنيد، دشمنانم چه بايد بكنند؟"

علي مي گفت و مي گفت و مي گفت، و من، و ما بيشتر در تحير آنچه با علي و امثال او کرديم، چه در هزار و اندي سال پيش، چه در اكنون و، چه در ساليان پيش رو! ياد شفيعي كدكني سبز، مي گفت:

"گه ملحد و گه دهري و كافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
بايد بكشد عذاي تنهايي را
مردي كه ز عصر خود فراتر باشد"

7

كار ما چه شده؟ حذف كردن به هر بهانه، گاه اسطوره مي سازیم و با نام قداست از ميدان به درشان مي كنيم، گاه استنطاق می کنیم و به جرم محاربه به بند مي كشيم، گاه ممنوع القلم و تبعيد و ممنوع الكار می کنیم، گاه خانه نشين و زنداني سكوت و محكوم به مرگي محتوم...
هر وقت به طريقي از كشته هاي آنها پشته هايي مي سازيم و بعد براي قد كشيدنمان با افتخار بر فراز پشته هاشان مي ايستيم و به نظاره مي نشينيم..
آن شب تمام شد، امشب شب مرگ علي است، شب مرگ روشنفكري كه شايد هيچكس بيش از قاتلش او را دوست نمي داشت! به قول پسر ملجم:

"كسي او را بيش از من دوست نداشت، نشنيديد كه گفت به خداي كعبه سوگند كه راحت شدم؟"

 دلم گرفته، نه فقط براي علي و درك نشدگاني از جنس او، كه بيش از هركس براي خودمان، براي خودمان كه ساكن جهاني هستيم كه انديشمندانش يا اسطوره هايي خاك گرفته اند، يا بي سرزميناني پراكنده در چهار گوشه ي دنيا، يا اجسادي فراموش شده در گورهايی بي نام و نشان!
شايد بزرگترين كار من در شبي كه آن را نزديك ترين جاده تا آسمان مي دانند، نه عزاداري براي يك اسطوره ي بي چهره و بي صدا، كه برخواستن و زدودن خاك از چهره ي غبار آلود مردي باشد كه بهترين راه شناختنش در متن زندگي و روي زمين است، نه جستجويش در آسمان هفتم و مدح فضائل خداگونه ي او در آن جهان...
عارفه آزرمی
شب بیست و یکم رمضان

برای خرید بلیط می توانید به اتاق دوستان مشترک، قفسه ی ایران کنسرت مراجعه کنید.

4

1

افزودن نظر

رنگیهایی که در مورد این مطلب گفته اند

نظرات (1)

  • مینا

    گزارش

    عارفه جانم خردت مانا، اندیشه ات پویا و قلمت استوار
    خیلی متن زیبایی بود در تمام مدتی که داشتم میخوندمش به داشتن دوست صاحب اندیشه ای مثل تو افتخار میکردم
    ممنونم

دیدنیها از دید تو

همراه با ریچاردِ "حمیدرضا نعیمی"

همراه با ریچاردِ حمیدرضا نعیمی ...

خسته نباشيد آقاي نعيمي!نویسنده: یگا...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

محرم در استان یزد...

محرم در استان یزد...

رگ پنهان رنگ ها... " خیال می...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

محرم در یزد...

محرم در یزد...

رگ پنهان رنگ ها... " خیال می...

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند، هورامان

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند...

جایی فراسوی ابرها... اینجا بالاست،...

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی انتها، زواره ی اصفهان

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی...

ستاره های ساکن زمین! شنیده بود...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های بی سر، یونان کهن...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

زیتون های پرنده! نمی دانم سرش را ک...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();