شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند، هورامان

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه ولگردی ها

5
+5

01جایی فراسوی ابرها...


اینجا بالاست، خیلی بالا... آن قدر بالا که تا چشم کار می کند  قله های مرتفع است و گل های وحشی و بلوط های درهم؛ آن قدر بالا که فکر می کنی به میهمانی آسمان آمده ای و میزبانت ابرها شده اند؛ آن قدر بالا که اگر بخواهی از آن پایین – از روی زمین- به این بالاها نگاهی بینداری، گمانت میرود اینجا انتهای آسمان است و محلی است برای رسیدن به سقف دنیا...
اما ساکنان این بلندی ها کیستند؟! کسی می تواند در این ارتفاع بزید؟! خوی و خصلت ابر نشینان چیست؟!
برای من که زاده ی کرمانشاهم و فرزند دامنه های زاگرس، همیشه این بلندی ها و جهان فراسوی ابرها رازی بود سر به مهر و گنجی نامکشوف... سالها گذشت و کوچک ها بزرگ شدند و بزرگ ها کوچک! اما راز کودکی ها دست نخورده همراهم آمد و سرانجام زمان گشوده شدن این طومار سر به مهر فرا رسید...از آن پس من هستم و پیچ های تو در تو، من هستم و جاده های طویل، من هستم و درختان سر به هوای بلوط و ون، و من هستم و سرزمین فراخ و مرتفع هورامان!...

هورامان که به درستی هم پای معنایش جایگاهی است بلند، بیرون زده از دل زمین، خصلتی ناب و منحصر به خود دارد و این ویژگی را به ساکنانش نیز میراث داده است! اگر مسافر هورامان باشی، اگر همانند مورچه ها در برابر آن همه عظمت سبز از دره دره پیچ های راه بگذری و ارتفاع 3200 متری جاده ی نوسود-پاوه را رد کنی، اگر قم به قدم از پس هر پیچ و گردنه، گردنه ای جدید را بیازمایی و لحظه لحظه به آسمان نزدیک تر شوی، آن وقت است که شاید اندکی بتوانی احوال مردم این دیار را درک کنی و جهان اطرافت را از پنجره ی نگاه ساکنان این سرزمین ببینی.  
اینجا "دالانی" است. دالانی میان ابرها که برای ورود به آن باید ارتفاعات پاوه و نوسود و نودشه را جا بگذاری تا بتوانی در این نقطه از آسمان بایستی! وقتی این بالا از بلندترین ارتفاع دالانی به جهان زیر پایت نگاه می کنی، اگر فرصت بیابی و بتوانی از لا به لای مسابقات ابرهای پی در پی ، دریچه ای برای نگاه به پیچ راه های طی شده بیندازی، کمی دورتر، در دره های عمیق و سبز زاگرس که مملو است از گل زردهای خندان و لاله های واژگون، دو روستا را می بینی که دست در گردن مثل یک جفت فرش سفید درخشان، در کنار هم آرمیده اند. این دو روستا ساکنان دو کشورند! "هانه گرمله" اهل ایران است و "بیاره" اهل عراق! اما این دو دوست با تبار جغرافیایی متفاوت، به دور از هر فاصله و اختلافی، به تماشاگرانشان عشق و همدلی هدیه می کنند و پیغام صلح می دهند! اصلا تو گویی خصلت هوای این سرزمین همین است. آدم هایش از بس فراسوی ابرها بوده اند و در وسعت اسمان زیسته اند، خوی و خیم آسمانی گرفته اند! آسمانی که مرزی ندارد و در همه جای جهان یک رنگ است!

09

دو دوست، هانه گرمله و بیاره/ بلندی های دالانی/ کرمانشاه

درست است که همیشه کم آوردن ها و سختی ها سهم مردم این منطقه بوده، درست است که همیشه تضادها و فاصله ها، سوغات دامنه نشینان و پایتخت نشینان برای این دیار بوده، درست است که همیشه مرز پر رنگ مذهب ( سنی و شیعه) خط فاصله ی پیشرفت و رونق زندگیشان شده، درست است که همیشه سقف کوتاه شیشه ای مانع قامت برافراشتنشان گردیده، اما با وجود تمام این همیشه ها! مردم این دیار دلشان را به گستردگی آسمان کرده اند و همسان بلوط های پابرجای زاگرس، آموخته اند سخت بزیند و ماندگار بر فراز قله ها بمانند!
نمونه اش چند قدم آن سو تر است، کمی جلوتر، در یک روشویی صحرایی که آب جاریش حاصل رودهای کوهی فصلی است، آدم هایی را میبینی که برای دیدار با خداوندشان خود را پاکیزه می کنند. یکی برای پاکیزگی با دو دست صورت می شوید و با شستشوی پا به سیاق سنی ها آماه ی دیدار با پروردگارش می شود، دیگری به رسم شیعیان با یک دست، صورت و دست می شوید و مسح پا و سر می کشد. سپس هر دو با رویی گشاده و در کنار هم یکی با مُهر و دیگری بدون مُهر به دیده بوسی پروردگارشان می روند. یا مثلا این طرف کمی با فاصله از نمازگزاران، در میانه های کوه، تعدادی دست گرفته اند و با نوای کردی رقص و پایکوبی می کنند، کمی عقب تر صدای خنده ی گروهی سکوت رشته های زاگرس را می گسلد و کردها و فارس ها و لک ها، با زبان مشترک لبخند با هم گفتگو می کنند...
به مرزهای جغرافیایی می اندیشم، به فاصله های زبانی و مذهبی، به مکعب های شیشه ای ناپیدایی که سالهاست در چارچوب تنگش گرفتاریم.
زبان فرهنگ به لطافت همین اسمان است، کلید لبخند به آزادی همین بادی است که در کنار بلوط های نیم سوخته هر از چند گاهی بر فراز سرمان جولان می ده و گیسوانمان را مثل زلف پریشان دراویش این سزرمین به بازی می گیرد و قدرتی از رهایی در عین همدلی و یکی شدن به ما می بخشد.
کاش می توانستیم تیشه ی فرهاد کوه کن را به دست بگیریم و با قدرت عشقش به جای سینه ی ستبر زاگرس، ضخامت شیشه های مکعب تنهایی و خودخواهیمان را بشکنیم!
کاش باور می کردیم ویزای همدلی و لبخند راه ورود به سرزمین هر مذهب و زبان و جغرافیایی است.
کاش می دانستیم این سرزمین با تمام پستی ها و بلندی هایش، با تمام شادمانی ها گرفتاری هایش سهم همه ی ساکنانش است با هر زبان و رنگ و مذهبی
کاش باور می کریم که کسی از ساکنان این سرزمین اقلیت و دیگری اکثریت نیست
کاش می توانستیم حال که مسافر آسمان شدیم مثل همین آسمان نشینان ابرهای دلمان را به رنگین کمان خورشید گره بزنیم و همهدر کنار هم گرد سفره ی سرزمینمان حلقه بزنیم
کاش...    

عارفه آزرمی

اردیبهشت 97

 08  چشم به راه/ روستای هورامان تخت/ کردستان

12جایی فراسوی ابرها/جاده نوسود-دالانی/ کرمانشاه

07پیچ از پی پیچ/ جاده ی دالانی نودشه/ شهر نودشه/ کرمانشاه

05جایی فراسوی ابرها/ بلندی های دالانی/ کرمانشاه

11جایی فراسوی ابرها/ بلندی های دالانی/ کرمانشاه

10فرش گلزردها و لاله های واژگون/ بلندی های دالانی/ کرمانشاه

03فاصله ی نسخه ی دیواری، تا نسخه های عمل!/ جاده ی پاوه-نوسود/ کرمانشاه

04از پس کوه ها.../جاده ی پاوه-نوسود/ کرمانشاه

افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

نمایش "کروماکی" در تماشاخانه ی "دا"

نمایش کروماکی در تماشاخانه ی دا ...

 قلقلك گوشه هاي كم تمركز!   بعض...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

به بهانه ی "فروشنده" اصغر فرهادی

به بهانه ی فروشنده اصغر فرهادی...

گزارش يك انهدام! انهدام يعني ويران...

"پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگرگون كند؟" از نگاه آلن دوباتن!

پروست چگونه مي تواند زندگي شما را ...

در كوچه پس كوچه هاي رمان پروست! نم...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند، هورامان

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند...

جایی فراسوی ابرها... اینجا بالاست،...

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی انتها، زواره ی اصفهان

به بهانه ی سفر به سرزمین افق های بی...

ستاره های ساکن زمین! شنیده بود...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های بی سر، یونان کهن...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

زیتون های پرنده! نمی دانم سرش را ک...

به بهانه ی سفر به کوه جنگل های ماسال...

به بهانه ی سفر به کوه جنگل های ماسا...

تونل شیشه ای مات! بازی خط و نقطه...