شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

محرم در یزد...

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه ولگردی ها

10
+10

IMG 8729رگ پنهان رنگ ها...

" خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم..."
رنگ، رنگ ها، رنگین کمان! سالهاست به فکر این رگ پنهانم! سنخیتی است برای من بین این رگ پنهان وخط سوم شمس تبریز، همان خطی که نه خود خواند و نه غیر او...
فکرم این است که شاید این رگ پنهان و آن خط سوم هر دو یک چیزند! همان خط بی رنگی که نقش زده تمام هستی را، همان خطی که مثل آب است برای همه چیز و منعکس می کند عکس آفرینش را در عمق وجودش، همان خط بی رنگی که بودنش را نمی توان به سادگی دید، اما بی بودش، هست نمی شود هیچ چیز و هیچ کس!

انگار عادتمان شده! هر چیز برایمان رنگی دارد و هر رنگ یادآور یک چیز است؛ مثلا آبی آسمان و سبزی جنگل؛ برف سپید و خون سرخ! و برای من، محرم، همیشه یادآور سه رنگ بوده
مشکی عزا
قرمزی خون
و سبزی حسین...
سالهاست اما که این سه رنگ حسینی پریده رنگ شده است و بی روح برایم! نمی دانم از کی بود و از کجا؟!
از وقتی دروغ ها با رنگ و رخ حسینی راست شدند و صف های طویل نذری با چربی قیمه ها و قرمه ها راه رسیدن به خدا؟! یا از وقتی ظالم خود را در لباس مظلوم نهان کرد و تمام عظمت حسین در کربلا فقط مقابله با بی آبی شد و شهادت با لبان تشنه!؟
نمی دانم! در سرزمینی که به زور چرب و چیل نذرها و دوپس دوپس های حسینی قلپ قلپ ظلم را در گلویمان فرو می کنند، یا به کمک فشن موهای گِل گرفته و شعار نویس های خون رنگ ماشین ها، شهامت مقابله با ظالم و گفتن حرف راست را در هیاهوی نعره های
" من روانیم
روانی حسین!..."
 و داد و فریادهای بی دلیلِ مثل آن خفه می کنند و شآن انسانی را به حد کَلب (سگ) حسین می دانند،  رنگ و رمقی برای سه رنگ حسینی باقی نیست!
اما محرم امسال؛ بی دلیل و با دلیل راهی یزد شدم! جایی که به آن حسینیه ی ایران می گویند. انتظارم زیاد نبود، گمانم نمی رفت در جو غبار گرفته ی سرزمینم هنوز هم جایی باشد که بتوان در آن محرم را جور دیگر دید.
از همان ابتدا تفاوت آغاز شد! قطار تهران- یزد، اتوبوسی بود و جای آنکه مستقیم به سمت مقصد حرکت کند، با چرخشی برعکس به سمت یزد می رفت! چینش تمام صندلی ها در قطار به گونه ای بود که گمان می کردی بازیگر فیلمی شده ای که دکمه ی بازگشت به عقبش را فشرده اند و تو با سرعتِ قطار به سمت گذشته در حرکتی! تمام مسافت ششصد و خورده ای کیلومتری تهران تا یزد را به عکس پیمودیم! این رجعت به گذشته مثل تونلی بود که ما را از ما جدا می کرد و به سرزمینی دیگر می برد، سرزمینی آن سوی رنگ های معمول و یکنواخت زندگیمان!...

4          شبیه امام حسین، تفت، عاشورای حسینی

هنوز هم سه رنگ حسینی پس ذهنم خودنمایی می کرد، امیدم این بود تا شاید بتوانم در این شهر کویری، به رنگِ پریده ی محرم خلوصی دوباره بپاشم. اما عاشورای امسال در استان یزد، رنگی دیگرگون داشت. تمام طول چند روزه ی سفر، در خلال عزاداری ها و مجال های کوتاه و طولانیِ فکر در مورد حسین و ظلم و ایستادگی، یک بیت از دیوان شمس رهایم نمی کرد!
    "من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
    تو بی رخ زرد من ندانم چونی؟!"
انگار تمام یزد در فراق یار دیرین و آشنای قدیمیش رخ زرد شده بود و برای دیدار و به نیت یادآوری این یار بر سر و سینه می کوبید. یزد دوست داشتنی با کوچه پس کوچه های کاهگلی و سر و روی کاهی و زردش، خلوصی داشت که سالهاست در عزاهای حسینی ما گم شده!
نظمشان، احترامشان، اعتقادشان به چیزی مافوق، که حسین را نماینده اش می دانند شفافیتی دارد که گویی تنها می توان در چهره ی زرد و گندم گون این شهر و آدم هایش سراغی از آن گرفت. نشانیِ یزد، کویر است و جغرافیایش خاک. هر چه باشی و هر که باشی، یزد که میروی تنوع رنگهایت به یک جا خلاصه می شود، رنگ خاکیِ هستی...
انگار بی رنگیِ رگ پنهان رنگها و خط سوم، در تک رنگی زردفام این شهرخلاصه شده. انگار در کنار احترام به تمام گونه گونی و تعدد ها، آن رگ پنهان در قالب صورت کاهی رنگ این شهر خودش را نشان می دهد و تو در عین کثرت، به وحدتی آرام، بدون هیاهو و به دور از جلب توجه می رسی.
روز تاسوعا در شاهدیه بودیم؛ شهری کوچک در چند کیلومتری یزد. میانه ی میدانگاهی بزرگ، دورهمی ای باشکوه از تنوع در وحدتی یک پارچه از عزای حسینی پیچیده شده بود. کسانی با دیگ های بزرگ که به کمک جرثقیل ها جا به جا می شدند به مردم موقر و مرتب ایستاده در صف ها، آش نذری صد و چند ساله می دادند و گروهی لا به لای همین صف نذری با آرامش و طمانینه مجلس های تعزیه را طومار، طومار اجرا می کردند...

02صف نذری و جماعت تعزیه خوان در میان آن ها، شاهدیه، تاسوعای حسینی

در اطراف میدانگاهی دسته های منظم عزاداری با گروه های نوازنده ی ترومپت و طبل، بیشتر سینه زن و کمتر زنجیر زن، با علامات و نوحه های فاخر به دور از عجز و لابه های معمول حسینی، به سمت حسینیه و مسجد جامع شاهدیه می رفتند و در این بین، در میان این همه تنوع و هیاهوی ظاهری، خط کاهی رنگ عزای کویری، به همه چیز انسجام و آرامشی مثال زدنی می داد. کسی عجله ای نداشت، کسی برای دیدن، جای کسی را اشغال نمی کرد و به او فشار نمی آورد، کسی در پی اصلاح دیگری نبود، هرکس با حال و قال خود به دنبال وظیفه اش می رفت. گویی تعزیه، نذری، آئین های نمایشی گونه گون، سینه زنی و نوحه خوانی، همه راهی بود برای رساندن تو به رگ خاکی رنگ ها. زن ها، مردها، کودکان و حتی حیوانات تعزیه- اسب ها و شترها- انگار جزئی از این زردی خاک بودند و همه با شمایل مختلف اما به یک دلیل گرد هم جمع شده بودند.

 حسینِ امسال برای من نه سیاه پوش بود نه به رنگ خون و نه حتی به سبزی سیادت. رنگ عزای حسینی در یزد 1397 خورشیدی، که رخش در فراق یار و سوز بی عدالتی زرد شده بود، به رنگ خاک کویر، کاهگلی بود و همان سان که نوحه گران کوچه بیوک در هیات آبشور می خواندند
 " آتش پنهان جان ها
  در پی طوفان بگیرد
  ریشه ی ظالم بسوزد
  دامن سلطان بگیرد
  آه ما طوفان شود
  تیغ ما بران شود
  چگونه گویم که در گلویم بغض باران هاست
  کجا پناهی، خدا گواهی، چشم ما دریاست..."

5      نخل گردانی، تفت، عاشورای حسینی

در عاشورای حسین، در چرخش نخل ها که شمایلی است از تابوت امام حسین، به ناگاه در گرگ و میش غروب! وقتی عزاداران هروله کنان و فریاد کشان بر سر می کوبیدند و عزادار تابوت رقصان بر فراز دستانشان بودند، در دل کویر نم بارانی زد! هرچه بر فراز آسمان و دستان سراسیمه ی مردم تابوت به دوش گشتم نشانی از ابر ندیدم! ناخودآگاه یاد عاشورای "آن سال" در درونم زنده شد، زمانی که عزادارن حسینی زیر باران تهمت ها سعی در برافراشته نگه داشتن قامتشان داشتند و همان هنگام باران نَمی زد و عزادارن یکپارچه خواندند:
  صل علی محمد
  اشک خدا درآمد...
انگار امروز نیز در عاشورای 97 تفت، اشک خدا به دل صاف و صیقلی آدم هایی ریخت که بی ریا برای برخاک نیفتادن پرچم  عدالت و آزادی، نخل حسین را برفراز دستانشان تا آسمان تشییع کردند.

عاشورای امسال هم گذشت اما شاید مِن بعد، وقتی در جستجوی رگ پنهان رنگ ها و خط سوم باشم، بوی باران و خط رخ کویر، رنگی تازه را در کنار بی رنگی این رگ برایم نقش زند و آن، رنگِ کاهیِ زردِ محرمِ یزد باشد ...


عارفه آزرمی
محرم 40
شهریور97

6       شبیه حضرت عباس، شاهدیه، تاسوعای حسینی

8       بارگاه یزید، تفت، عاشورای حسینی

7      شبیه حضرت علی اکبر، تفت، عاشورای حسینی

9    مسجد امیر چخماق، یزد، شام غریبان

افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

همراه با ریچاردِ "حمیدرضا نعیمی"

همراه با ریچاردِ حمیدرضا نعیمی ...

خسته نباشيد آقاي نعيمي!نویسنده: یگا...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

نگاهی به نمایش "ریچارد" تازه ترین اثر "حمیدرضا نعیمی"

نگاهی به نمایش ریچارد تازه ترین ا...

مردم هيچ وقت فراموش نمي كنند! گر...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه سفر به خرقان و بسطام

به بهانه سفر به خرقان و بسطام...

ردّ پای باران...چیز عجیبی است، اول ...

یزد میان دل ها

یزد میان دل ها

محرم در دل یزد نویسنده:سناء شایا...

محرم در یزد...

محرم در یزد...

رگ پنهان رنگ ها... " خیال می...

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند، هورامان

به بهانه سفر به سرزمین کوه های بلند...

جایی فراسوی ابرها... اینجا بالاست،...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();