شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

یزد میان دل ها

نوشته شده توسط سناء شایان. Posted in مجموعه ولگردی ها

5
+5

IMG 7093

محرم در دل یزد

نویسنده:سناء شایان

پارسال می‌خواستیم برای مراسم محرم برویم یزد، چند جا زنگ زدیم و دیدیم جا نیست. منصرف شدیم. امسال اما نترسیدیم. تنها با یک بلیط رفت که 10 شهریور گرفته بودمش رفتیم یزد. قطار اتوبوسی بود. تجربه‌ی جالبی بود. صندلی‌هاش عقب می‌رفت. خودش هم عقب عقب رفت تا یزد و سه تا فیلم پخش کرد از مانتیورش! دو تا مذهبی و یکی طنز. شام هم نان و پنیر و خیار خریده بودیم تا شام قطار را نخوریم. دوباره کنار ریل بساط پهن کردیم. اگر می‌خواهید در ایام محرم با قطار بروید حتما یک ماه قبل هم بلیط رفت و هم برگشت بگیرید. تا یزد قطار 9 ساعته می‌رود.


خانه معلم یزد به ما گفته بود ساعت 6 صبح بیایید اگر جا بود به‌تان می‌دهم. ممکن هم هست بسته باشیم. از ترس‌مان ساعت 5:30 رفتیم خانه معلم. و اسم نوشتیم و توی نمازخانه ولو شدیم. فقط به ما و نفر بعدی ما اتاق مستقل رسید. به بقیه اتاق عمومی دادند. قیمت اتاق سه تخته در آن‌جا 48 هزار تومان و اتاق عمومی نفری 12 هزارتومان بود.
تاسوعا رفتیم شاهدیه، شاهدیه خارج از شهر یزد و در منطقه‌ی قدیمی ابرندآباد است. به محض ورود با خیل عظیمی از مردم داخل صف طرف شدیم. چند جرثقیل دیگ‌های آش را بلند می‌کردند و زمین می‌گذاشتند و به اندازه‌ای که دو سه میلیون نفر را آش بدهند آش پخته بودند. ما که صبحانه خورده بودیم، گفتیم دیگر نخوریم. یک کاسه گرفتیم سه نفری بخوریم. آقایی که آش پخش می‌کرد، گفت بی‌خود آش امام حسین رو نمی‌خورید. بگیرید بخورید! تشکر کردیم  گفتیم جا نداریم...


مراسم شاهدیه خیلی خالص بود. هیچ کسی بی‌کار نبود هر کسی در پی کاری. مراسم کاملا اشتراکی بود. مردمش خیلی مهربان بودند و دسته‌های عزاداری همه مرتب با اشعار فاخر. هیچ‌کسی شعر سبک نمی‌خواند. بعدها پرس و جو کردیم و فهمیدیم این‌ها از دو هفته قبل از محرم تمرین دارند.
شاهدیه یک قلعه‌ی تاریخی دارد، به اسم قلعه‌ی ابرندآباد که آن‌ هم دیدنی است. جالب این‌که در همه‌ی روستاها و شهر یزد، خبر خاصی از غذای نذری نیست. دو بار در صف ایستادیم و هیچی بهمان نرسید. سوار تاکسی که شدیم به راننده گفتیم گرسنه‌ایم. بنده‌ی خدا از فامیل‌شان سه پرس عدس پلو گرفت. داخل عدس پلو جای گوشت، شوید ریخته بودند.
بعد از ناهار و کمی استراحت رفتیم دنبال نوحه‌خوان‌های کوچه بیوک، از اینستاگرام فهمیده بودیم در هیات آبشور می‌خوانند. آبشور روبروی فهادان بود. راننده‌ی تاکسی خوزستانی بود، پیرمردی شوخ و بامزه. می‌گفت یزدی‌ها توی خودشان اند. من هم خون‌گرم. از وقتی آمدم یزد، حالم بد بود. آخرش رفتم به همکارم گفتم من بیام خانه‌ات حرف بزنیم؟ می‌گفت یزدی‌ها انتظار دارند وقتی خوبی کردند طرف جواب بدهد، ولی این‌طوری است که شاید نفر سومی جواب خوبی‌اش را بدهد. خلاصه رفتیم هیات آبشور، پیرمردی شماره‌ی پسرش را داد به دوستم. گفت زنگ بزنید به‌ش بپرسید کجا اند. چون دور می‌چرخند. خلاصه دوستم زنگ زد. گفت می‌روند حسینیه‌ی ملافرج‌الله. ما هم تا حسینیه پیاده رفتیم و به چند جا سر زدیم. مخصوصا شاهزاده فاضل که حسینیه‌ی جالبی داشت. بعد هم که رسیدیم به ملافرج‌الله. تا آنجا پسرک هی زنگ می‌زد که نکند ما گم شده باشیم و گوش ندهیم. در حسینیه دختری خودش را رساند به ما، به دوستم گفت این خانم(من) نرگس محمدیه؟ دوستم گفت نه. گفت آخه هنرپیشه‌ها استتار می‌کنند! خلاصه نوحه‌ را که گوش دادیم، رفتیم که برسیم به خیابان سلمان! بنده‌خدایی ما را سوار کرد و پول نگرفت. خیابان سلمان، پشت مسجد امیرچخماق است و پر از عرب عراقی است. مراسم خاص آن‌جا جالب بود. دمام و سنج می‌زدند و مشعل‌های روشن داشتند. چند نفری روبروی هم ایستاده بودند و شمشیرهایشان را سمت یکدیگر تکان می‌دادند. بعد از آن رفتیم شام بخوریم. سلف سرویس بین‌الحرمین، فلافل و سیب‌زمینی. داشتیم می‌خوردیم که دیدم آقای آشپز، یک سیب‌زمینی از روی زمین برداشت و انداخت در تابه! کلا عرب‌های عراقی(کربلایی‌ها بیشتر) علاقه‌ای به بهداشت ندارند و اصلا با بهداشت بیگانه‌اند. این را چند جا دیدم، در دبی، تهران و حالا یزد.

IMG 7096امام حسین عروسک به بغل، تفت، یزد

عاشورا رفتیم تفت. تفت تکیه داده به کوه‌های کم‌ارتفاع و کویری. ورودمان به تفت با صحنه‌ی جالبی همراه بود. شمر برای خودش سوار موتور شده بود تا خودش را زودتر برساند به صحنه‌ی عاشورا. پشت تریلی‌های بزرگ، صحنه‌های مختلفی از واقعه‌ی کربلا طراحی شده بود. چند صحنه‌ی جالب دیدیم. مثلا در کاخ اشقیا یک پیرمرد توریست بود با لباس سفید و یک دوربین چشمی بزرگ، اول فکر کردیم همین طوری سوار شده، بعد دیدیم نه! جز کاراکترهاست. در قسمت صحرای کربلا، پسران و مردانی را دیدیم که نقش نعش بازی می‌کردند. بعضی روی کله‌شان پارچه انداخته بودند و بعضی دیگر سرشان زیرتابوت بود، پاها را هوا کرده بودند. و آدم فکر می‌کرد که این‌ها چطور طاقت می‌آوردند. یک شخصیت بارز دیگر، شیر بود. کسی در لباس شیر نشسته بود و خاک بر سر می‌ریخت. از طرفی در میدان، سه شبیه امام حسین به فاصله‌‌ی ده متر ایستاده بودند. یکی نوزادان را از سبدی برمی‌داشت و بلند می‌کرد. یکی دیگر عروسکی گرفته بود هوا که تیر در گلویش فرو رفته بود و بعد از چند دقیقه کله‌ی عروسک بلکل کنده شد و دیگری همین طوری‌ روی اسب بود. هیات‌های عزاداری می‌آمدند وسط سینه می‌زدند و تریلی‌ها دور می‌زدند. مراسم کاملا برنامه‌ریزی شده بود. یک عده انتظامات بودند، یک عده هم آشغال جمع می‌کردند و دیگری در موکب‌ها نذری پخش می‌کرد.(نذری را خود مردم پخش نمی‌کردند می‌دادند موکب‌ها پخش کند.) این وسط پشت بلندگو اعلام کرد برای روح رضا شمر، فاتحه بخوانید. پارادوکس شمر و فاتحه بامزه بود. برای نماز و ناهار و استراحت رفتیم مسجد جامع تفت. یک کم خنک شدیم. بعد هم به‌مان غذا دادند. لوبیاپلو با یک قاشق ترشی لیته‌ی خیلی خیلی تند. بعد هم چرخی زدیم و دوباره رفتیم وسط میدان. ساعت 6 نخل را برداشتند. از پایین نمی‌دیدیم. دوربین‌ها را دست گرفتیم و رفتیم به آقای آتش‌نشان گفتیم عکاس و خبرنگاریم. روی ماشین آتش‌نشانی مراسم نخل‌گردانی را دیدیم. نخل نمادی از تابوت امام حسین است که عصر عاشورا بلندش می‌کنند و 5 دور، دور میدان حسینه می‌چرخانندش. گویا نخل تفت از همه‌ی نخل‌های یزد بزرگ‌تر است. با این‌که مراسم شلوغ بود ولی کسی آزار نمی‌دید. چون مردم همه‌شان کار می‌کردند. مثلا دستشویی مسجد را خراب کرده بودند که بسازند، پول کم آورده بودند و پروژه متوقف شده بود. امام جمعه در خانه‌اش را باز گذاشته بود برای دستشویی رفتن و همچنین در مدرسه‌ای را هم بازگذاشته بودند برای این امر مهم. در برگشت از تفت، ماشین گیرمان نمی‌آمد. پسری جوان ما را دید که در راه مانده شدیم، گفت یزد رایگان. ما سه نفر هم رفتیم.

IMG 7094

شبیه حضرت عباس در حال پخش آب، یزد، شاهدیه

شام غریبان را در میدان امیرخچماق سپری کردیم. بعد هم رفتیم شاهزاده فاضل. کنار حیاط زنی با بچه‌هایش شمع روشن کرده بود و بچه‌ی کوچکش، هی ذوق می‌کرد و هر چند ثانیه یک بار داد می‌زد تولد تولد تولد و شمع‌ها را فوت می‌کرد. شب زود برگشتیم خانه معلم و در حیاط، زیر آلاچیق، الویه و نان خوردیم.
جمعه را گذاشتیم برای گشتن در یزد. البته بلیط برگشت هم نداشتیم و سایت‌های اینترنتی هم نشان می‌دادند که جا نیست. گفتیم شب می‌رویم ترمینال شاید جا داد. وسایل‌مان را گذاشتیم پیش فروشگاه حاج خلیفه در میدان امیرچخماق و رفتیم در کوچه‌های کاه‌گلی یزد قدم زدن. شب قبلش آقای مریم‌آبادی پایاب قنات زارچ(بلندترین قنات ایران) را نشان‌مان داده بود و همچنین امام‌زاده رکن‌الدین که بقعه‌ی خیلی قدیمی‌‌ای داشت. باز هم رفتیم به دیدن‌اش. جالب این‌که دم در مسجد جامع، 5-6 مدل چایی صلواتی می‌دادند. دارچین، هل، زعفران و... هرکسی طعم هرکدام را دوست داشت صف می‌ایستاد و می‌خورد. جالب‌تر این‌که شهر بعد از این همه عزاداری کاملا تمیز بود. یک ظرف یا یک قطره پارافین شمع در شهر نبود و چقدر خوب که کاسب‌ها همه با حوصله و مهربان و باانصاف بودند. سفال‌های زیبا، ترمه‌های قشنگ، شیرینی و... نباید می‌خریدیم زیاد. بارمان سنگین می‌شد. در میان کوچه‌ها رسیدیم به هتل والی یزد که خانه‌ی ملاهادی سبزواری بود. اجازه دادند برویم در سردابش و تجربه‌ی خوب هوای خنک و پر از رطوبت در زیر زمین تجربه‌ی منحصربه‌فردی بود. ناهار را در رستورانی سنتی خوردیم. که روی پشت‌بامش میز چیده بود. بعد هم در مسیر زندان اسکندر(مدرسه‌ی ضیائیه) رفتیم به خانه‌ی باران سر زدیم. آقای مهربان پیری رئیس آن‌جا بود. حیاط پشتی را برایمان آبپاشی کرد. برایمان تعریف کرد از یزد قدیم و از دوچرخه‌سواری در کوچه‌های کاه‌گلی. ما هم از فروشگاهش دو سه تا زیورآلات دست‌ساز خریدیم. بعد هم رفتیم زندان اسکندر. زندان اسکندر که نه! شده است مرکز فروش صنایع دستی و البته بلیط ورودی هم می‌گیرند. در این میان از اپلیکیشن به زور بلیط اتوبوس اسکانیای داغان گرفتیم. ازهمان دو ردیفه‌ها. قبل از رفتن به ترمینال، فالوده‌ی یزدی را امتحان کردیم. رشته‌هایش نرم و شفاف بود. آبلیمو نداشت و سیاه دانه رویش ریخته بودند. طعمش را دوست نداشتم. مثل آش بود. بعد رفتیم ترمینال، ترمینال یزد خیلی خوب و تمیز بود. در نمازخانه‌اش نوشته بودند اگر جا نداشتید هماهنگ کنید تا در نمازخانه بمانید. با دختری و دایی‌اش آشنا شدیم. دایی‌ش شماره‌اش را داد که اگر دوباره یزد آمدیم و مشکلی داشتیم زنگ بزنیم(بیشتر یزدی‌هایی که باهاشان آشنا می‌شدیم همین‌ کار را می‌کردند.) خلاصه شب سختی بود اما وقتی رسیدیم ترمینال جنوب فهمیدیم یک ساعت زود رسیدیم. چون ساعت را کشیده بودند عقب.
چند نکته:
-در یزد هر جایی برنامه‌ی خودش را دارد. امکان ندارد به همه‌ی برنامه‌ها برسید. قبلش سرچ کنید و همانی که بیشتر پسندتان هست انتخاب کنید. یزد پتانسیل این را دارد که چند سال محرم به دیدارش بروید.
-با این‌که شلوغ است. اما طوری است که اذیت نمی‌شوید. مسلما اعتقادات مردم و برنامه‌ریزی‌شان سبب می‌شود که در محرم کسی اذیت نشود، نترسید به یزد بروید، یزدی‌ها میزبان‌های خوبی‌اند.
-اسنپ در یزد خیلی ارزان است. اینقدر که خود آدم خجالت می‌کشد به راننده پول بدهد. اما به راننده‌ها زیاد پول ندهید. چون توقع‌شان بالا می‌رود و این برای مردم خود شهر بد است.
-مردم یزد آرام‌اند و مودب. اصلا منفعت‌طلبی‌شان آدم را آزار نمی‌دهد مثل اصفهانی‌ها. کسی سرت را کلاه نمی‌گذارد. همه قیمت‌ها مثل هم است. آن‌ها به جای منفعت مالی، انسان‌دوستی را انتخاب کرده‌اند و خاطره‌ی خوبی از خودشان برای توریست‌ها باقی می‌گذارند.
-عزاداری برای یزدی‌ها یک مشغله‌ی اساسی است. تمرین شعرهای فاخر با گروه هم‌خوانان، برپایی چادرهای بزرگ بر سقف حسینیه‌ها، اجرای تعزیه و آیین‌های نمایشی مختلف و... همه و همه حاصل همکاری خوب همه‌ی مردم یزد است.
-مذهبی بودن مردم یزد، دیگران را نمی‌آزارد. گرچه آنان تذکر را امر به معروف و نهی از منکر می‌دانند. ولی لحن‌شان مثل مشهدی‌ها و قمی‌ها توهین آمیز نیست. مهربانانه توصیه‌هایی می‌کنند و آخرش هم می‌گویند در مفاتیح آمده است که این‌طور کنید و آن‌طور.
سناء شایان-1 مهر1397

IMG 7095گل مال کردن هم یکی از رسومی است که قدرت مانور بسیار دارد. با گل بر روی لباس ها شعار نوشته بودند و جملات مختلف. تفت، یزد

افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

همراه با ریچاردِ "حمیدرضا نعیمی"

همراه با ریچاردِ حمیدرضا نعیمی ...

خسته نباشيد آقاي نعيمي!نویسنده: یگا...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

نگاهی به نمایش "ریچارد" تازه ترین اثر "حمیدرضا نعیمی"

نگاهی به نمایش ریچارد تازه ترین ا...

مردم هيچ وقت فراموش نمي كنند! گر...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه سفر به چابهار

به بهانه سفر به چابهار...

گل‌های خیال... از بچگی ع...

به بهانه سفر به نایین و ورزنه

به بهانه سفر به نایین و ورزنه...

رشته های هویت... مثل خویشاوندند، ش...

بسطام و خرقان، 19-21 مهر 1397

بسطام و خرقان، 19-21 مهر 1397...

ابرها نزدیک‌اند نویسنده: ...

به بهانه سفر به خرقان و بسطام

به بهانه سفر به خرقان و بسطام...

ردّ پای باران... چیز عجیبی است، او...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();