شعار سایت رنگی- خانه ای می سازیم

به بهانه سفر به خرقان و بسطام

نوشته شده توسط عارفه آزرمی. Posted in مجموعه ولگردی ها

5
+5

01ردّ پای باران...

چیز عجیبی است، اول فکر می کنی به اندازه و شاید حتی بیش از حد نیاز در دسترس داری، اما همین که کمی می گذرد، می بینی ظرفش خالی شده! یا اگر خوش بین باشیم و نگوئیم خالیه خالی، ولی خیلی کمتر از مقداری که بتوانی فکرش را کنی در ظرف وجودت باقی مانده؛ درست مثل الکل و مقدارش در شیشه، اثر و تاثیر مسافرت هم به همین ترتیب است. ساعت ها و شاید روزهایی که در سفری و جدا از حال و هوای معمول زندگی، چنان لذت و سرخوشی وصف ناشدنی ای را تجربه می کنی که گمانت هست نه تا به ابد، که لااقل برای چندین ماه و روز زندگی ات رنگ و فضایی دیگرگون می یابد، اما همین که می رسی و نوک پایت به روزمره باز می شود ظاهرش این است اثر خلسه ی سفر مثل الکل می پرد و شیشه ی وجودت خالی می شود، اما واقعیت چیز دیگری است...

هر سفر مثل گرهی است در قالی وجودت. با تجربه ی هر جای تازه گرهی جدید می زنی بر این دار قالی و شانه ي روزمره ی زندگی با کوبش های مداومش گره ها را محو می کند و اثر سفر می شود جزئی از ویژگی بودنت. حالا فکر کن اگر سفرت راهی باشد تا خرقانِ شیخ ابوالحسن و بسطامِ بایزید، رنگ و لعاب قالی وجودت با این گرهِ رنگین چه خواهد شد!

نوزدهمین شب مهر 97 بود که از ترمینال آرژانتین تهران به مقصد شاهرود راه افتادیم. تولد خورشید را در تاکسی، در جاده ای ما بین شاهرود- خرقان شاهد بودیم. خورشید هر روز به دنیا می آید، اما باور این تولد و جشن گرفتن برای آن چیزی نیست که هر روز تکرار شود. نمی دانم هوای من بود یا بی مرزی دشت های اطراف خرقان که به دنیا آمدن خورشید را این چنین شادباش می گفت.

02تولد خورشید، جاده ی شاهرود-خرقان

رفتیم تا خرقان، تا آرامگاه ابوالحسن خان. هیچ گاه آرامگاه و قبرها محل آرامشم نبوده و هیچ وقت نشانیِ خانه ی جسم را دلیلی برای آرامش نمی پنداشتم. باورم این بوده روح جایش لامکان است و جسمِ بی روح لباسی است چروک، بدون نیاز به توجه. پس این همه های و هوی و تلاش برای زیور دادن و بزرگ داشتن کمدِ لباسِ جسم کاری بود عجیب و بی دلیل برای من. اما در آرامگاه شیخ حسن داستان به گونه ای دیگر بود. جسته و گریخته چیزکی از او می دانستم، اینکه عارف بوده و از دوستان خدا، حد و مرزش این بوده که هرکس در درگاه باریتعالی به جان ارزد البت بر خوان ابوالحسن به نان ارزد.

03آرامگاه شیخ ابوالحسن، خرقان

راست می گفت، بر خوان ابوالحسن نانی گسترده بود. گویی همه ی هستی مثل خمیر نان کش آمده بود، نانی فراخ، بی مرز و حد، و خمیری کش آمده و گسترده که هرکس و هرچیز جزئی از آن است و مرز محو حضورش در این خمیر، نقش وجودش را می کشد. آدم ها، گیاهان، حیوانات، ابرها، آسمان، خورشید و حتی دانه های بارانی که مسیر آمدنمان را آب و جارو می کردند، همه جزئی از خمیر کش آمده ی هستی بودند. فرقی نبود بین ابر با ابوالحسن، ما با خورشید، ابوالحسن با ما، ما با ...

سالها پیش در کتاب مسیح باز مصلوب جمله ای خواندم:
صبح به ردپای باران شب پیش نگریستم
من، خدا را، از پشت پنجره دیدم...

20 مهر 97 روزی ساده بود، مثل همه ی روزهای ساده و اعجاب آور زندگی. اواسط ظهر آسمان به تنگ آمد، ابرها آمدند، دلشان پر بود، باد وزید، خبر آورده بود، راه افتادم، در کوچه پس کوچه های خرقان، در خیابان های فراخ و خلوتش. من بودم و یک شهر، من بودم و یک دنیا باران، من بودم و یک دنیا باد.
انگار تمام خرقان خالی شده بود، همه چیز وسیع بود و تنگ، راه می رفتم در وسعت بادهای لطیف و پر قدرت بلندی های خرقان؛ برگ ها همراه باد آواز می خواندند، باران می نواخت و صدایی جز سمفونی هستی نبود، یاد سهراب افتادم:
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید...

05چشم انداز خرقان، آرامگاه شیخ ابوالحسن

شیخ حسن کارش را کرده بود، خدای شیخ حسن خوانش را گسترده بود. حالا همه با هم در کنار خوان نشسته بودیم، با خود و بی خود کنار آن؛ چیزی برای خوردن نمی خواستم، سیر بودم، همه چیز داشتم، همه چیز بود. چه باید می بود که نبود، اینجا در این خوان گسترده همه چیز فراهم بود؛ آرامش در حضور، من بودم و من نبودم؛ منی که ماست؛ مایی که اوئیم؛ اوئی که من است؛ همه بودیم، هیچکس نبود ....


07آرامگاه بایزید، بسطام

فردا شد، در بسطام، بایزید آرام در گوشه ای از صحن تاریخ آرمیده بود. کنار عبادتگاهی چند صدساله، با وقار و بی خود؛ آسمانِ آنجا با زمین دست در گردن بودند. فیروزه ی گنبد ِتیز بسطام در فیروزه ی آسمانِ خدا گم شده بود، مثل بایزید که او هم بی خود شده بود در خدا...


10فیروزه ی گنبد، فیروزه ی آسمان/ مقبره ی بایزید، بسطام

راه افتادیم و کوله را بر دوش کشیدیم، غروب شد و مرگ خورشید را شاهد شدیم، تا باز تولدش را در جایی دیگر به جشن بنشینیم...

عارفه آزرمی
مهر97

06مرگ خورشید، جاده ی سمنان

08ردّ پای باران.../ آرامگاه شیخ ابوالحسن، خرقان

09شب نشینی شیخ/ آرامگاه شیخ ابوالحسن، خرقان

 


افزودن نظر

نظرات

  • هیچ نظری یافت نشد

دیدنیها از دید تو

همراه با ریچاردِ "حمیدرضا نعیمی"

همراه با ریچاردِ حمیدرضا نعیمی ...

خسته نباشيد آقاي نعيمي!نویسنده: یگا...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجسمه های ...

به بهانه ی سفر به سرزمین مجس...

مروری بر آثار "استنلی کوبریک"

مروری بر آثار استنلی کوبریک ...

کوبریک با درخشش! نویسنده: یگانه ک...

نگاهی به نمایش "ریچارد" تازه ترین اثر "حمیدرضا نعیمی"

نگاهی به نمایش ریچارد تازه ترین ا...

مردم هيچ وقت فراموش نمي كنند! گر...

تازه های سرگذشت ابرها

داوود فتحعلی بیگی

داوود فتحعلی بیگی

دنیای آقای نمایش ایرانی! آدم هایی ...

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی

علیرضا کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ در...

آرش دادگر

آرش دادگر

آرش دادگر در سال 1352 در شیراز ...

مرضیه برومند

مرضیه برومند

مرضیه برومند (زاده ۱۷ خرداد ۱۳۳۰ د...

ولگردی های اخیر

به بهانه سفر به نایین و ورزنه

به بهانه سفر به نایین و ورزنه...

رشته های هویت... مثل خویشاوندند، ش...

بسطام و خرقان، 19-21 مهر 1397

بسطام و خرقان، 19-21 مهر 1397...

ابرها نزدیک‌اند نویسنده: ...

به بهانه سفر به خرقان و بسطام

به بهانه سفر به خرقان و بسطام...

ردّ پای باران... چیز عجیبی است، او...

یزد میان دل ها

یزد میان دل ها

محرم در دل یزد نویسنده:سناء شایا...

کلیه حقوق مادی و معنوی این تارتما متعلق به رنگی می باشد.

Designed By این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید@ 2013

var _paq = _paq || []; /* tracker methods like "setCustomDimension" should be called before "trackPageView" */ _paq.push(['trackPageView']); _paq.push(['enableLinkTracking']); (function() { var u="//piwik.rangi.me/"; _paq.push(['setTrackerUrl', u+'piwik.php']); _paq.push(['setSiteId', '1']); var d=document, g=d.createElement('script'), s=d.getElementsByTagName('script')[0]; g.type='text/j-avascript'; g.async=true; g.defer=true; g.src=u+'piwik.js'; s.parentNode.insertBefore(g,s); })();